اشتباه كردن بخشي از زندگي است
جهان از من چه مي خواهد؟
آيا مي خواهد كه هيچ ريسكي نكنم
چون جرات آن كه به زندگي بله بگويم را نداشتم
بعضي ريسكها ارزان هستن
و بعضي گران و سنگين به قيمت آرزوهاي
جواني، زندگي، پدر و مادر
من اولين اشتباهم را در نوجواني
وقتي كه شانزده سال بيشتر نداشتم انجام دادم
در آن زمان تشخيص دادم كه بعضي
اوقات هيچ شانس دومي به دست نمي آورم
البته ريسكي در اين هست
اگر من دنبال عشق واقعي مي گردم
ابتدا بايد توانايي يك عشق متوسط را در خودم كشف كنم
حاصلش تپش قلب، بي قراري، شبهاي
طولاني، گريه هاي گاه و بي گاه، دلتنگي هاي بي پايان
تجربه كمي كه از زندگي دارم به من
درس داده كه هيچ كس صاحب هيچ چيزي نيست
همه چيز يك فريب است و اين مورد
همانند چيزهاي غير مادي در مورد ماديات هم صادق است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:49  توسط طاها نورایی
|
چقدر تلخ شده ای
این روزها قندهایت را در دل چه کسی آب می کنی؟
به گمانم یادت پنجره احساسم را می کوبد،چرا که در دلم هوای دلتنگی بپاست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:59  توسط طاها نورایی
|
وقتی ما کسی را می بینیم و
عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه دنیا با ما است
ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق
بیافتد هیچ چیزی باقی نمی ماند
حتی مزه لبهای او
چگونه ممکن است این همه
زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟
زندگی خیلی سریع حرکت می
کند
با یک ماجرا در یک ثانیه ما
را از بهشت به جهنم می رساند
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:31  توسط طاها نورایی
|

عکس در 18-02-1391 ساعت 3:15 بامداد

21-02-1391 ساعت 4:30 بامداد
از راست به چپ مرتضی طاها محمد
ادامه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:27  توسط طاها نورایی
|
ماه و ستارگان نخبگانی هستند که اتهام همدستی شب را تحمل
می کنند تا مقدمه طلوع خورشید را فراهم کنند...!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:1  توسط طاها نورایی
|
کلاغی در ذهن من است پاره سنگی در دستم .... از خودم می
ترسم !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:22  توسط طاها نورایی
|
معبود خاموشمان!
در خاموشي سوي تو ميآييم.
سكوت، نيايش ما است.
سكوت، آيههاي ستايشي است كه براي تو ميخوانيم.
تو صداي سكوت را ميشنوي
و پاسخ تو، سكوت است.
سكوت! سكوت! سكوت!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:15  توسط طاها نورایی
|
ساکت و تنها،چون کتابی در مسیر باد.
می خورد هر دم ورق اما هیچکس او را نمی خواند.
می رود از یاد.هیچ چیزی از او نمی ماند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط طاها نورایی
|
دفتر شعرهایم را سفید می گذارم ... این لحظه ها نوشتـــن
ندارد......... درد دارد.!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:31  توسط طاها نورایی
|
از تو که حرف می زنم ، همه فعلهایم ماضی اند .. حتی ماضی ِ بعید .. ماضی ِ خیلی خیلی بعید! کمی نزدیکتر بنشین ،، دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:50  توسط طاها نورایی
|